|
اون کوچه های تنگ و باریک قدیمی با خونه های کاه گلی و باغچه های سرسبز و حوض وسط حیاط و ماهی های قرمزش چی شد؟!!! کجا رفت؟!!!چرا الان دیگه نیست؟ چرا اون خونه های حیاط دار قدیمی و با صفا جاشون رو به این آسمون خراشای به درد نخور و شبیه زندون دادند؟ چرا بیشتر ماها ،که نه هممون توی این آپارتمان های شبیه قفس اسیر شدیم و همش داریم بال بال میزنیم؟ حتی خاطرات پر از رمز و راز این خونههای قدیمی هم دارن از بین میرن و غم و غصه و ناامیدی داره جاشون رو میگیره. همه در پی اینند که یه جوری از این قفس رها بشن و بتونن یه جای راحت، جایی که بهش تعلق دارند زندگی کنند. ما ایرانیا تمام زندگیمون به سنت و فرهنگ و اعتقادمون بستگی داره. سنت و فرهنگ ماهم تو اون خونه های قدیمی و کاه گلی و حیاط و حوضش خلاصه میشه . هر کاری هم که بکنیم باز هم به همون خونه ها و محله های قدیمی تعلق داریم نه به این آپارتمانهای تنگ و تاریک!!! ابری نیست بادی نیست مینشینم لب حوض گردش ماهی ها، روشنی، من ،گل ، آب پاکی خوشه زیست مادرم ریحان میچیند نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسیهایی تر رستگاری نزدیک: لای گلهای حیاط نور در کاسه مس، چه نوازشها میریزد! نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین میآرد پشت لبخندی پنهان هر چیز میروم بالا تااوج، من پر از بال و پرم راه میبینم در ظلمت، من پر از فانوسم سهراب سپهری
تهيه شده توسط
فاطمه
در تاريخ
جمعه ۱ خرداد ۸۸ ساعت ۰۵:۰۶ |
نظرات (2)
|